خرید بک لینک
وقتی که دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی بودم خیلی سختم بود که بتونم با درسم ارتباط برقرار کنم. واقعا اذیت کننده بود. تا اینکه يه روز يه دیالوگ از يه استاد شنیدم و تا آخر کلاس به همون دیالوگ فکر کردم. ترجمه ش این ميشد (توی لحظه زندگی کن). تو نگاه اول به نظر چهار تا کلمه ساده با يه معنی روتین مياد. اما وقتی بیشتر بهش فکر میکنی میفهمی که همین چهار تا کلمه ميتونه روی لحظه لحظه زندگیت اثر بذاره. حتی خوابیدن و غذا خوردن. چه برسه به فلسفی ترین مسائل زندگی. از اون موقع به بعد همیشه تلاش کردم توی لحظه زندگی کنم. هر چه پیش آید خوش آید... راستش کم کم داشتم اسیر دست سرنوشت میشدم. انگار که هیچ اختیاری از خودم ندارم و همش باید بجنگم تا هر پیش آمد ناخوشی رو به خوشی تبدیل کنم. زندگی تبدیل شده بود به تقابل سپیدی و سیاهی. و تو همیشه در تلاش بودی تا غصه هيچي رو نخوری. مدل راحتیه برای آدمهایی که زندگی رو خیلی ساده گرفتن. اما من آدمی نبودم که زندگی رو خیلی ساده بگیرم. برعکس. خیلیم سفت و سخت تار پودش رو حلاجی میکردم. نميدونم کارم درست بود یا نه ولی به يه جاهایی رسیدم. چیزهای زیادی رو از دست دادم و خیلی چيزا به دست آوردم... بگذریم.... این عبارت در لحظه زندگی کن کم کم برای من تبدیل شد به يه آینده مبهم و غبار آلود. مبهم نه از دیدگاه منفی. از دیدگاه سورپرایزی بودنش. همیشه یا زندگی منو غافلگیر کرده

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

محدودیت کلا کلمه جالبی نیست. از اون دسته کلمات به حساب میاد که بار روانی بالایی داره. مثلا به شما بگن ده میلیارد بهت پول ميديم ولی تو خرج کردنش محدودیت داری.... همین که کلمه محدودیت رو بشنوی يه جوری میشی... حالا تصورش رو بکنید مسیر زندگيتون به سمتی بره که شمارو به سمت محدودیت ببره. چه حسی بهتون دست میده؟ راستش یکی دو هفته ای میشه که با این معضل(من چرا دیکته م به مشکل خورده خدایا!!) روبرو شدم. يه جورايي با يه محدودیت غیر ملموس روبرو شدم. چیزی که واقعا نميتونم باهاش کنار بيام. اصول و چهارچوب زندگیم همیشه رو این سبک سوار بوده که هیچ محدودیتی برای انجام هیچ کاری نداری. همیشه احساس آزاد بودن و حس پرواز داشتم. اما...... خیلی برام سخته که این موضوع رو توی ذهنم حلش کنم و براش راه چاره پیدا کنم. یعنی هر راه حلی که به نظرم میاد يه خورده غیر اخلاقیه و به دور از انصافه. یکی دو روزه شدیدا دارم به فلسفه محدودیت فکر میکنم. انگار که خدا دستشو گذاشته رو دکمه pause و بهم ميگه خب: بهاری جان رقصیدن با این آهنگ شاد تمومه و از الان باید با این آهنگ معمولی برقصی.... این تغییر سبک زندگی برای من که هیچ وقت تو هیچ قید و بندی نبودم يه فضای مبهم رو به وجود آورده. يه جورايي بلد نیستم این مدلی برقصم. الان که بیشتر فکر میکنم با خودم ميگم ای کاش قبلا تمرین میکردم و یاد میگرفتم. شاید انقدام بد ن

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

هيچوقت نتونستم درست و حسابی و عین آدم بفهمم که تولدش چه روزیه! هر سال کلی تلاش میکردم حفظش کنم اما نشد که نشد. امسالم طبق معمول یادم رفته کدوم روز بود! فقط ميدونم یازدهم نیست! واسه همین روم نشد بهش زنگ بزنم بگم تولدت مبارک! هر سال به يه بهانه سر وقت بهش تبریک نگفتم. امسالم احتمالا با این متن خودمو تبرعه میکنم! دقیقا نميدونم چه روزی به دنیا اومدي ولی به جاش دقیقا ميدونم چرا به دنیا اومدي. به دنیا اومدی تا به من یکی ثابت کنی که يه رفیق ميتونه همه زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده. بازم ميگم شاید روز تولدت رو همیشه یادم میره ولی همیشه یادم هست يه نفرو میشناسم که قلبش پر شده از دغدغه های کوچیک و بزرگ. ذهنش همیشه درگیر خوشحال کردن اطرافیانه. انقد دلش دریاس که دوست نداره حتی یک نفر از دستش ناراحت بشه و برعکس دلش انقد شیشه هست که باید حواست باشه روش ترک نندازی. باید بلد باشی تو جاده شیشه ای رفاقتش چطوری قدم بذاری. رفیق شاید یادم بره تولدت چه روزیه ولی هيچوقت یادم نميره روزایی که پا به پام غصه خوردی. روزایی که پشت به پشت هم عاشق شدیم. روزایی که باهم خندیدیم. همصدا با هم آهنگ میخوندیم هم نفس باهمدیگه بغض میکردیم. حتی به همديگه رکب زدیم و نامردی کردیم. مسافرت باهم رفتیم و لحظه لحظه شو لذت بردیم. حتی انقد ذهنمون مشترک بود که میتونستم با يه نگاه بفهمیم تو دل اون یکی چی میگذره. روزایی

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر.... این دقیقا همان مصرعی بود که به معنی آن اعتنایی نداشتم. همیشه پیش خودم فکر میکردم مگر میشود آدم همه چیز دنیا را راحت و ساده بگیرد. مثلا چطور میشود به جای انتقام گرفتن به فکر بخشیدن بود؟ مگر سالهای عمر آدمی کم ارزش هستند که اگر شخصی آن را نابود کرد به راحتی بشود او را بخشید؟ اما میشود... راستش خودم هم بیش از حد درگیر این تناقض مسخره بودم. تا جاییکه هر لحظه زندگیم به این فکر میکردم که چرا.... بگذریم خیلی با خودم کلنجار رفتم و توی همین دوران مبهم بود که با یکی از دوستان قدیمی هم کلام شدم. از آن آدم های به اصطلاح پخته ی روزگار. خیلی وقت بود او را ندیده بودم و دلم برای آرامش نگاهش تنگ شده بود. همان خنده های مرموز همیشگی را داشت. اما من یکی حداقل میدانستم که تمام این آرامش و خنده ها تصنعی است و پشت این نقاب اجتماعی چه کوره ی گداخته ای نهفته و چه رنج ها که درونش نمیجوشد. سر صحبت را طبق معمول خودش باز کرد و با آن پر حرفی مخصوص به خودش شروع کرد به پرسیدن. از تمام مدتی که باهم نبودیم پرسید. ذره ذره داشتم رنج هايي که در این مدت کشیده بودم را برایش تعریف میکردم که ناگهان پرید وسط حرفم! خیلی ساده و خودمانی گفت :خبر دارم. لازم نیست بگی شوکه شدم. اما مثل اینکه یک نفر تمام داستان زندگیم را برایش گفته بود. نمیدانم چه کسی! با همان لحن مخصوص به خودش گ

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

دست خودشان نیست. درست شده اند برای همدردی. انگار همیشه باید گوش شنوا باشند برای دردهایی که نشنیده اند و کوه باشند برای غصه هايي که نخورده اند. کافیست کمی با آنها درد و دل کنی... آنقدر غصه میخورند که حرف هایت تمام نشده بغض گلویشان را میگیرد و چشمانشان پر شده از اشک و برق میزند. موجودات عجیبی هستند مادران!!! دستانشان را ببوسیم موضوعات مرتبط: دل نوشته های بی بنیاد ع. بهاریبرچسبها: عرفان_بهاری , مادر , مادرانه , مهر_مادریتاريخ : ۱۳۹۶/۰۹/۰۵ | 0:34 | نویسنده : ع.بهاری (صریر) |

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

مادر بزرگم يه عادت خیلی جالب داشت. هر چیزی که براش با ارزش بود رو مینداخت گردنش... همیشه سه چهارتا گردنبند گردنش داشت. هر چند مدت يه بار عوضشون ميکرد و ميگفت ديگه بی ارزش شدن.... به جز یکی! يه انگشتر مردونه بود که اونو هیچ وقت درنیاورد. همیشه کنجکاو میشدم و واسم سوال بود که چرا این انگشترو دستش نمیکنه! تا اینکه يه روز پرسیدم. جوابش اما اون چیزی نبود که توقع داشتم..... برگشت گفت: هر چیزی که واسم عزیز باشه رو گردنم ميندازم. اما خودت ميدوني که نميشه ادمهارو گردنت بندازی. باید يه یادگاری یا يه نشونه از اونا پیدا کنی و بندازی گردنت تا همیشه روی سینه ت باشه و هر لحظه گرمای وجودشون رو با قلبت احساس کنی. گفتم مادر جون چرا دستت نیست خب. مگه چه فرقی داره.... برگشت گفت: چون به دستام اعتماد ندارم. با همین دستام از دستش دادم. ولی به قلبم اعتماد دارم من که اون موقع بچه بودم و نفهميدم حرفاش چه معنی ميداد....... و هیچ وقت نفهميدم مادربزرگ چی رو از دست داده بود و کی رو از دست داده بود تا اینکه..... تا اینکه بزرگ شدم و دیدم خودم يه گردنبند مثل گردنبند مادر بزرگم دارم!!! موضوعات مرتبط: دل نوشته های بی بنیاد ع. بهاریبرچسبها: عرفان_بهاری , گردنبند , مادربزرگ

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

به قول یکی از دوستان: خسته ام!!! پایان داستانت کو خدایا!!!! هر چقدر به این جمله فکر کردم مفهومش را نفهميدم. اصولا زندگی آدم ها مثل مسافرت رفتن است. دقیقا مثل شمال رفتن! همه منتظریم به چالوس برسیم. غافل از اینکه تمام لذت شمال رفتن به همان جاده چالوس است. به بالا و پایین رفتن ها... گردنه ها.... رد شدن از تونلی که درختان روی سرمان درست کرده اند.. همان خلاف جهت آب حرکت کردن لذتی دارد..... مسیر زندگی را مگر میشود نگاه نکرد و لذت نبرد؟ همان گردنه ی هزار چم را تصور کنید... زندگی هر کدام از ما به اندازه ی پیچ و خم های هزار چم خطرات دارد اما به همان اندازه هم زیباست.... اینکه مسیر را آرام آرام نروی و با موزیک زندگی خودت را تطبیق ندهی برایم قابل هضم نیست.... وسط این مسیر مگر میشود پیاده نشد و شاتوت و گردوی پوست کنده نخورد؟ مگر میشود قبل از کندوان خامه عسل نخورد و با عجله رفت شمال؟ واقعا به مرزن آباد که رسیدید از اتوبان میروید؟ من که همان جاده ی قدیمی پر پیچ و خم و پر از درخت را بیشتر می پسندم... این جاده ی زندگی نقطه نقطه اش لذت بخش است. حتی اگر قرار باشد تنهایی هزار چم را بالا و پایین بروی.... خدایا..... خسته نیستم.... جاده را طولانی تر کن. پ.ن: جاده ی زندگی هر چقد مه آلود تر لذت بخش تر ع.بهاری موضوعات مرتبط: دل نوشته های بی بنیاد ع. بهار

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

يه روزی بالاخره میفهمم چرا مردم تهران انقد عجله دارن توی خيابون و مترو و.... کجا دارن میرن! اونايي که مثل دو صد متر میرن به سمت پله ها وقتی نفر اول میرسن چه حسی دارن! یا مثلا اونايي که تو خيابون تند تند قدم بر میدارن و مردمو کنار میزنن دقیقا کجا میرن؟

يه روزی بالاخره کشفش میکنم چرا زندگی رو این همه جدی گرفتن این مردم تهران!!!!

به کجا چنین شتابان برادر.... آخرش مرگه به قرآن


موضوعات مرتبط: دل نوشته های بی بنیاد ع. بهاری
برچسبها: عرفان_بهاری , تهران , دور_تند

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

اینکه وسط دو راهی های زندگیت به حرف دلت گوش کنی یا حرف مغزت هم از اون تعارض های عجیب دنیاست! گاهی دو تا فرصت توی زندگی آدم پیش میاد که نمیدونی کدومش رو انتخاب کنی. انتخاب یکی وابسته به ول کردن اون یکیه! برحسب اتفاق یا هر چیز ديگه ای همیشه توی این حالت ها انتخاب درست رو گرفتم و از قضا هشتاد درصد به نفعم بودن ولی میترسم از اینکه مثل چند باری که اشتباه کردم جبران ناپذیر بشه! معمولا به تصمیم های غیر منتظره و یهویی و خلاف مسیر آب شنا کردن عادت دارم اما احساس میکنم هر چقد سن و سالم بالاتر میره کم کم قدرت ریسک کردنم تحلیل میره! این دو راهی انقد آزار دهنده س که منو از خواب شیرین بیدار کرده و مجبورم کرده بيام اینجا و بنویسم تا شاید حداقل یک ذره دغدغه های ذهنیم کمتر بشه! پ.ن: متنفرم از دو راهی های سرنوشت ساز برچسبها: عرفان_بهاری , دو_راهی

برچسب: نویسنده: مهتاب کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 15:09

صفحه بندی